روزها

حالا انگار دو تکه ام !

رویم به قبله است و دلم به قبیله ام به عشیره ام به خاندان بزرگم  که اسمم را کنیه ام را و لقبم را یدک میکشد.

سوار اسبی که یا فرتوت شده یا از خستگی تحمل کشیدن بار خاطرات سنگینم را ندارد.

چه کودکانه آنها را مرور میکنم و لبخند میزنم و انگار همین دیروز بود  که دستی به حاشیه پایین عینکی و سراندن آن به بالا دست که مبادا از زیر عینک نگاهش کنی که زیر زیرکی نگاهت فرض شود و دست های سفیدت را جلو بیاوری که یعنی خدا حافظ و دیدار ما به نمیدانم آن کجای فراموشی و دیدار ما به همان حوالی هر چه باداباد.

حالا انگار دو تکه ام که تکه اولم مرا به امید آرام میکند.

و تکه دومم سایه میشود ،روی تکه اولم خود را جابه جا میکند و هر چه میکوشد به قالب جسمم در نمی آید.

انگار تنم است که به پیله تنهایی نمیگنجد.

/ 0 نظر / 6 بازدید