ناشناس

صاف صاف شد!

اولش حس بدی داشتم فکر ميکردم يک چيزيم شده .

سرم خنک شده بود تا يک چند لحظه ميترسيدم به آيينه نگاه کنم.

به خانوم سلمونی گفتم : صندلی منو بکش جلو ...پشت به آيينه ...بعد بزن !

همينطور خرت خرت دسته دسته مو بود که ميريخت رو زمين!

ريخت زمين همشون ....با اولين دسته يکهو اشکم در اومد اومدم بگم که نــــــــه ! نکن! ديدم ای وای دسته دوم هم افتاد پايين .

موهای نازنينم رو ميگم.

حالا کچل شدم کچل کچل !

خيلی کوتاه تر از اونيه که حتی به مشت بياد.

برای اولين بار خودمو تو آيينه نشناختم.

/ 0 نظر / 3 بازدید