طفلی غنوده در بر من بيمار

با گونه های سرخ تب آلوده

با گيسوان درهم آشفته

تا نيمه شب ز درد نياسوده

 

هردم میان پنجره ميلرزد

انگشتهای لاغر و تب دارش

من ناله ميکنم که خداوندا

جانم بگير و کم بده آزارش

 

گاهی ميان وحشت تنهايی

پرسم ز خود که چيست سر انجامم

اشکم به روی گونه فرو غلتد

چون بشنوم ز ناله خود نامش

 

ای اختران که غرق تماشاييد

اين کودک من است که بيمار است

شب تا سحر نخفتم و ميبينم

اين ديده من است که بيدار است

 

در ياد آيدم که بوسه طلب ميکرد

با خنده های دلکش مستانه

يا می نشست با نگهی بيتاب

در انتظار خوردن صبحانه

 

گاهی به گوش من ميرسد آوايش

«ماما» ،دلم ز فرط تعب سوزد

بينم درون بستر مغشوشی

طفلی ميان آتش تب سوزد

 

شب خامش است و در بر من نالد

او خسته جان ز شدت بيماری

بر اضطراب وحشت من ميخندد

تک ضربه های ساعت ديواری.

/ 0 نظر / 4 بازدید