ما را به سخت جانی خود اين گمان نبود

چیزی نمونده فقط دو روز دیگه و....!

دوسال پیش در چنین روزی رو اصلا نمیخوام مرور کنم چون همش تو خط خونه به بیمارستان کار میکردیم تا به این کبد لعنتی بگیم د پاشو را ه بیفت ...

یک دستگاه مونیتور کردن بهم وصل بود (حیف که خانوم دکتر مریم جان این صفحه رو نمیخونه وگرنه فکر کنم خوب یادشه چه اوضاع احوالی بود اون روزها و ای-میل های من به ایشون) دستگاه طوری بود که دور شکم  یک نوار زیر شکم یکی دیگه قلب جنین و قلب مادر و حرکت های انقباضی شکم را بررسی میکرد ...ترکیب اینها نموداری می داد که این ماه آخر دکتر بنده خیلی مجذوبش شده بود.

برای همین دو ماه آخر تقریبا هفته ای سه بار و دو هفته آخر تقریبا هر روز منو میفرستاد خدمت خانوم پرستار تا صدای قلب انار خانوم تو فضا طنین افکن بشه و من که تمام وجودم از شدت خارش زخم شده بود فقط سعی میکردم کنترل دستهام رو داشته باشم ...با اینکه ناخنی درکار نبود و همه رو از ته گرفته بودم ولی چنان خراش های عمیقی روی دست و پای من وجود داشت و از کشیدن برس روی پوستم چنان لذتی میبردم که در نهایت دکتر ها تصمیم گرفتند به فاصله یک هفته زودتر بارداری را قطع کنند و بچه رو در هر وضعیتی هست به دنیا بیارن.

روز تصمیم گیری روز سختی بود ولی اینکه فکر میکردم بالاخره از این شرایط اسف بار خلاص میشم حس بهتری بهم میداد . دستگاه عجیبی تو دهانه رحم کار گذاشتن که دو تا سیم دراز شبیه سیم های الکترود بهش وصل بود . موقع وصل کردن دستگاه از اونجا که دکتر نازنین من میدونست با چه کولی مشرقی طرفه، دستور داد بهم گاز  بدهند تا استنشاق کنم تا اون دستگاه رو تو بدن من نصب کنه. قبلش هم گفت که تو کاملا بهوش هستی و متوجه میشی من چی میگم و کارهایی که بهت میگم انجام میدی .

حاضرم نصف عمرم رو بدم ولی یک بار دیگه فرصت  تجربه اسنشاق اون گاز رو بهم بدهند.اصلا از اون روز به بعد دیدم نسبت به مخدر ها و مواد توهم زا عوض شد . احساس کردم عاشقانه این دنیای خلسه رو دوست دارم و از اون هم بالاتر !(به قول دوپونت و دوپونط) برای مدت محدودی دیگه از خارش خبری نبود چهره دکتر رو میدیدم میشنیدم هرکاری میگفت بکن میکردم ولی اصلا تو این دنیا نبودم .

از قبل سفارش کرده بودم که چون به من اجازه ندادین که سزارین بشم من از همه روش های تخفیف درد میخواهم که استفاده کنم . و اول از همه چون تجربه اون گاز شیرین و لذت بخش رو داشتم گفتم گاز بهم بدین .

موقع به دنیا اومدن بچه تند تند توی گاز نفس میکشیدم ده ثانیه نگه میداشتم بعد ماسک رو بر میداشتم و باز دوباره از سر نو ..اونقدر حس خوبی داشتم که وقتی دکتر گفت اوکی! بسه گاز رو بگذار کنار حالا push دستم رو دراز کرده بودم و سفت ماسک گاز رو چسبیده بودم میگفتم نه ..من بدون این از درد می میرم. دکتر هم به شوخی ولی با لحن بلندی گفت میدم کپسول گاز رو ببریش خونه تون حالا push.....

و بعد از چند ساعت یک موجود کوچولوی تمیز و صورتی به دنیا اومد .

اولین عکس العملش یک لبخند یکوری بود با یک چشم باز و چشم دیگر نیم بسته و اولین حرفی که من بهش زدم این بود که چقدر سفیده!!!

و همه درد های عالم از من کیلومتر ها فاصله گرفت08.gif

/ 0 نظر / 10 بازدید