دير، خيلی دير آمديد




پس آن همه سال و ماه
که غمگين‌ترين درياها
بر ديدگانِ ما گواهی می‌دادند،
شما کجا بوديد؟!
شما يکبار هم نيامديد، نگفتيد، نپرسيديد
از پیِ آن همه بادِ بَدآيند
چه بر خوابِ‌ انار و پروانه رفته است!
حالا که آب‌ها همه از چشمِ‌ آسياب افتاده است
از چه اين همه حيران
به صحبتِ سنگ و صبوریِ گندم می‌نگريد؟!
ما در طولِ تمامِ‌ اين بی‌ترانه‌خواندن‌ها
رَد به رَد از پی اميد و آينه آمديم،
آمديم و باز می‌دانستيم
که از شدتِ شکستن،
پَرِ بالِ هيچ کبوتری ديگر
از چاهِ سَربسته نخواهد آمد.


سربسته بگويمت
حالا اين ديدگانِ ماست
که بر غمگين‌ترين درياها گواهی می‌دهند،
گواهی می‌دهند
که هنوز هم اينجا انارستانی هست
باغی بزرگ، پسينی پنهان وُ
پروانه‌هايی عجيب
که در پس آستينِ آينه پنهانند.

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید