تبريز قسمت پنجم (اروميه)

صبح روز بعد از ضيافت شام تا بلند شديم نازلی زنگ زد که عارف ميگه هر جا خواستين برين من می رسونمتون.... ما هم يک ضرب المثل ترکی بلد بوديم گفتيم که « کور الله دان نه ايسترر ؟ ايکی گوز... بير (چپ) بير دوز!» (چپ چی ميشه ؟ترکان عزيز کمکککککککک! اگر غلط نوشتم هم بگيد !) خلاصه معنيش ميشه همون کور از خدا چه خواهد؟ دو چشم بينا!

خب بابا دانشجو بوديم ديگه خسيس چيه؟ ! تازه باحال هم بود بنده خدا ميون چهار تا دلبر گير کرده بود ما هم کلی می خنديديم !

خلاصه گفتيم ما ميخواهيم بريم از روی درياچه اروميه با اين کشتی ها بريم اونور...عارف جان هم گفت باشه من ميام تا اسکله می رسونمتون ! تو راه هم برای ما آهنگ ترکی استانبولی ميگذاشت و دائم گير می داد که ميفهميد چی ميگه؟ بعد هممون رو تو آينه يکی يکی چک ميکرد ماهم با قيافه های ابله ميگفتيم31.gif نه! نه !... اونم ترجمه ميکرد ...نامرد همه عاشقانه هاش رو هم دست چين کرده بود !... خلاصه همونطور که يکی از دوستان تو کامنت قبلی اشاره کرده بود ما هيچ کدوم واجد شرايط نبوديم ...پسر ترک دختر سفيد و تپل ميخواد من که دراز و سياه بودم مرضيه هم لاغر بود ميموند اين وسط مريم و فرانک که باز بين اين دو تا مريم از همه بهتر بود ...فقط اون وسط من هی تيکه ترکی پرت ميکردم (من قبلا خيلی تمرين داشتم آخه ) خلاصه تا ميومد حواسش رو بده به يکی ، تمرکز پسر مردم به هم ميخورد ...تا ميومد رو يکی فوکوس کنه من يک اللريز آغریماسين شوت ميکردم وسط حال طرف! ...عجيب هم اصرار داشت که تلفظ ما رو درست کنه .... هر چی ميگفتيم بابام جان مخرج اين حروف تو حنجره ما طراحی نشده گوش نمی داد...

درياچه اروميه از اينور خوشگل بود از اونور خوشگل تر شايد برای همين اسمش شده بود درياچه اروميه وگرنه ميگفتن خب درياچه تبريز! کشتی هم که سوار شديم خيلی جالب بود ماشين ها همينجوری به صف ميرفتن توش و از اونور هم به ترتيب ميومدن بيرون خيلی حسابی جا داشت و باد خنکی هم به صورتمون ميخورد رفتيم جلوی کشتی و مريم شد مری!(تو تايتانيک) همينجوری که دست هاش رو باز کرده بود و آستين مانتو خفاشيش تو هوا تاب ميخورد يهو فرانک با حالتی که يعنی بچه ها بر نگردين ! گفت بچه ها بعد از چند دقيقه يکی يکی برگردين اين ناخدا رو ببينين چه خداييه! آخه عارف چيه من اگر بخوام زن يک ترک بشم ميرم زن اين ناخدا ميشم ...ما هم چون دفعه اول بود که از دهن فرانک اونم فرانک دانشجوی دکتری که برای خودش کيا بيايی داشت  از اين حرفا ميشنيديم همه مثل بز سه تايی برگشتيم زل زديم تو چشم ناخدا!!!... اونم ديگه فهميد ديگه.يک لبخندی تحويلمون داد و ما مجبور شديم برای اينکه خيلی ضايع نشه بريم ازش بپرسيم که اين کشتی اينجا چقدر توقف داره البته هدف چيز ديگری بود!.. . رسيديم اروميه و از بس فرانک قر زد که يالا بايد با همين ناخدا برگرديم و از طرفی هم خب ميترسيديم تو شهر غريب زياد بريم جلو گم و گور بشيم يک دوری دور اسکله زديم و برگشتيم همينقدر که بعدا پز بديم که ما دو تا استان رو ديديم کافی بود .

دوستان پيشنهاد کردند از آب اين درياچه بچشيم  ببينيم واقعا شوره يا الکی ميگن ؟! خب برای چی الکی بگن ..ما فکر کرديم دريای خزر اومديم پاچه ها رو زديم بالا يک کم تو آب راه رفتيم و همون يکذره آبی که به شلوار هامون خورد تبديل به شوره عظيمی شد که به غير از شستن با هيچی پاک نمی شد . مريم جون هم يک کم از آب درياچه زد به صورتش که جلا پيدا کنه ولی چشمتون روز بد نبينه !....همه بزک دوزک ها رو مجبور شد بشوره ...

بعدش هم يکی يک بسته نقل خريديم ! که بعدا اروميه * ای ها گفتن از بدترين جای ممکن شماها نقل خريدين ! و با همان ناخدا برگشتيم تبريز....

 

پ.ن:* اروميه ای جان تولدت مبارک.

 

/ 0 نظر / 5 بازدید