بزن تار که باز دلم از دنيا گرفته

موسیقی رنگ بو گاهی آدم رو پرت میکنه به دنیای عجیب خاطرات.

دبیرستان که میرفتیم فاصله مدرسه تا خونه زیاد نبود ما هم که گروهی مدرسه میرفتیم و  تو راه دبیرستان اونقدر خنده و شوخی میکردیم که گاهی راه به نظرمون زیادی کوتاه میومد.

شبنم اندازه دو تا کوچه از ما و همچنین از مدرسه دورتر بود برای همین گاهی مامانش میومد دنبالش. مامان شبنم یک رنو ۵ نارنجی داشت دنده رنو خوب جا نمیرفت و یک نوار هایده هم تو پخش صوت ماشین گیر کرده بود ...اوایل خوب بود  هر وقت مامان شبنم میومد دنبالش ما هم ذوق میکردیم چون ما هم باهاش میرفتیم و وسط راه سر کوچه مون پیاده میشدیم.

ولی  خود شبنم متنفر بود که مامانش بیاد دنبالش .چون تنها ساعتی بود که میتونست امیر رو توی خیابون ببینه و مامانش هم به همین دلیل میومد البته!!!

البته ما از چیز دیگه فراری بودیم و اونم صدای هایده بود که به محض اینکه می نشستیم مامان شبنم همنوایی رو با هایده خانوم سر میداد که : «شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم دوست دارم »و این آهنگ هیچ وقت عوض نمیشد هر روز هر روز هر ساعت14.gif !

بگذریم که چقدر جنگولک بازی در میاوردیم که شبنم رو از دست مامانش فراری بدیم چقدر از کوچه پس کوچه میزدیم که این امیر خان رو شبنم خانوم رویت کنند! چقدر تو سرش میزدیم که درس بخونه عوض اینکه هی با مامانش کل کل کنه ....یادمه رفتم بهش ریاضیات جدید درس بدم از کنار پنجره تکون نخورد و همش داشت لبه پنجره رو با دستمال پاک میکرد ...آخرش ما نفهمیدیم این لبه پنجره برق بیفته چه عایدی به این خانم داره؟!

بگذریم که با کلی دعوا و قهر و از ارث محروم کردن و از خانواده طرد شدن بالاخره اینا به هم رسیدن!!!! فیزیکی دیگه ..من کلا با این مقوله به هم رسیدن  مشکل دارم....از نظر من به هم رسیدن یک تعریف دیگه داره.... و الان یک شازده پسر خوشگل دارن.

ولی بعد ها من این سوال رو از خودم می پرسیدم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت!

چرا خونه ما تو آپارتمان نبود؟ و اتاق من پنجره ای نداشت که رو به خیابون باز بشه و فهمیدم که چرا لبه پنجره اتاق من همین ماهی یک بار هم به زور  مامانم تمیز میشد.

چرا من ریاضی جدیدم خوب بود ولی نمیتونستم  یک طرح ساده بریزم که چطور سوئیچ یدک رو کش برم؟!

چرا من در اون جنگ خانوادگی باختم؟!

 ولی امروز و این روزها با همه تلخ و شیرین ها یاد مامان شبنم بودم که با چه سوزی میخوند :

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم.

/ 0 نظر / 6 بازدید