هفته انتظار

 

اين هفته را هفته انتظار نامگذاری کردم به دلايل زياد ! (خدا را شکر که تموم شد)

شنبه : انتظار تو ماشين با بچه حدود يک ساعت و اندی برای خونه ديدن همسر جان!( اونها که بچه دارن ميدونن انتظار تو ماشين !!! يعنی چی)

يک شنبه : انتظار برای هيچی!!

دوشنبه : اورژانس بيمارستان ، انتظار دو ساعته برای دکتر بی خاصيت که بياد بگه بچه هيچيش نيست ! مايعات بهش بدين !

جالب بود که من بدون گوشی صدای خس خس سينه بچه رو ميشنيدم ! تن داغش اون چشمها که هر لحظه ميرفت ...اونوقت اينا ميگن هيچيش نيست.

سه شنبه : به اين نتيجه رسيدم که ما داريم تو « ده » زندگی ميکنيم از نوع سُفلی البته ...ساعت ۵.۴۰ وارد بخش کودکان شدم ! بهم گفتن ۵ نفر جلوی شما هستند ...شما فکر ميکنيد من ساعت چند دکتر را ديده باشم خوبه؟! فکر نميکنم تو هيچ دهی ۵ ساعت منتظر دکتر بشيم ! ما ساعت ۱۰ شب رفتيم تو مطب!!!!.. با بچه که تو بغل من از شدت تب خوابش برده بود....

پزشک های حاذق ايرانی تو داون تاون دارن ظرف ميشورن ! (من ميشناسم يکيشونو که تو فروشگاه مواد غذايی ظرف ها را جابجا ميکنه !)بعد منشی دکتر هر بار که من ازش میپرسدم پس چرا انقدر طول ميکشه ميگفت ما دکتر کم داريم ديگه!!!! (مافيای پزشکی اينجا بيداد ميکنه)...

چهارشبه : انتظار کشيدم که يکی يک جمله بگه از اون حال و هوا در بيام ! بخاطر مريضی و بی حوصلگی بچه يک نيم ساعتی دير رسيدم و بهم گفتن که حواست به تايم باشه!!! من هم که انبار باروت منتظر جرقه ! وقتی مردک رفت بيرون نشستم به گريه کردن......

پنجشنبه : شما منتظر بودين من آپديت کنم ! (کارت پستال بفرستم برای خودم!)

جمعه:‌همه چی داشت به خير و خوشی يک جمعه بدون انتظار را طی ميکرد ، بچه خوب شده بود همه شاد بوديم تصميم گرفتيم جشن بگيريم بريم رستوران ! يک چيزی حدود يک ساعتی بعد از سفارش دادن منتظر غذا شديم که با بی طاقتی انار خانوم يک چيزی مثل مسابقه سرعت شده بود جفتمون با نوشيدنی غذا را تند تند فرو داديم که زود بريم تا محيط شاعرانه ميز بغلی هامون با صدای گريه بچه آغشته نشده!!!

 

به انتظار نبودی ز انتظار چه دانی

تو بی قراری دلهای بيقرار چه دانی

/ 0 نظر / 4 بازدید