هر جمعه گويا دلگيرتر!

خانومی که از انار خانوم مراقبت می کرد میخواد بره ایران و دست مارو همچین چهارچنگولی گذاشته تو حنا ! از طرفی دیشب انقدر افکار جورواجور تو سرم بود که همش خواب میدیدم انار خانوم به مربی مهدش به فارسی میگه آب بیدین ! اونم نمی فهمه و بچه ام داره از تشنگی هلاک میشه.!!

خلاصه که این هفته آخر مراسم داریم باهاش هم این وابسته شده هم اون خانوم...امروز لیدا جون میگفت آوردیش اینجا راه نمیرفت  یادته؟... من میگم: آره ....و دو تایی میزنیم زیر گریه ! خلاصه مکافاتی داریم ..نمیدونم خدا این ۵ ساله داره تاوان و تقاص کدوم گناه های منو میگیره که اینجور یک روز خوش رو دریغ میکنه ازم.

بوسش میکنه دلتنگی میکنه آخر هفته ها بهانه شو میگیره.. الان دیگه جوری شده که میگذاریمش اونجا درو میبنده میگه:« بو لو دلی بی بن!» (برو درو ببند!) تا به زور از خونه بیرونت نکنه هم خیالش راحت نمیشه . بعد از پشت پنجره نگاه میکنی میبینی رفته سراغ اسباب بازیها و مشغول به بازی شده.

/ 0 نظر / 5 بازدید