motion sickness

مکان: جاده

زمان:۳-۴ سالگی

دو تا ماشین بودیم ماشین ما و ماشین عمو.

دختر عمویی داشتم که ۸-۹ سال از من بزرگتر بود ولی به شدت دوستش داشتم هر جا اون بود یکجورایی من هم مثل سیریش دنبالش بودم.

الان هم فکر میکنم جزو بهترین دوستان صمیمی من باشه .

وسط راه ماشین ها را متوقف کردیم که چای و تنقلات نوش جان کنیم از دختر عمو اصرار که بگذارید پونه سوار ماشین ما شود.

با بد بختی پدر جان را راضی کردیم  به این شرط که من زیاد هله هوله نخورم تو ماشین!

 به محض راه افتادن ماشین دوستی خاله خرسه شروع شد . دختر عمو جان تند تند لواشک و چیپس و پفک به من میدادند و من با شرم و حیای فراوان اول دستش را رد میکردم بعد میگفتم : آخه من حالم بد میسه!!! بعد که لبخند و اصرار را میدیدم خب مگر مغز دراز گوش خورده بودم که چیپس و لواشک را رد کنم.

گذشت و گذشت و من گفتم آخه من حالم بد میسه!! بد میسه !!

عمو نگه دار حالم بد سده!!43.gif

یادمه بی بی شهربانو هم که رفتیم من را نشاندند صندلی جلو چیپس و ماست موسیری هم تهیه گردید و دادید دست بنده . اینجانب را بصورت اریب نشسته فرض کنید که پاکت چیپس و ظرف ماست در دستم آقای راننده و مسافرین عقب را پذیرایی میکنم . یک توده گلاب به رویتان هم هی بالا میآید و پایین میرود.

چشمانمان قیل ویل میرود. فشارمان پایین میآید و در اولین مسجد به حالت دراز کش تقریبا نماز را به جای آوردیم چون ایستادن همان و با سر به زمین فرود آمدن همان!

خلاصه گفته باشیم که ما در ماشین مریض میشوم حالمان بد میشود.

بگذارید همان صندلی عقب آرام بگیریم سرمان را به پیله تنهاییمان فرو کنیم.

/ 0 نظر / 6 بازدید