تبريز قسمت اول

من تو خاطره ها اسم ها رو عوض نميکنم  هر کی  اينجا رو پيدا کرد نوش جونش بخونه ! ..

۵ تا اسم رو تو اين جريانات (خاطرات) يادتون بمونه:

۱) من !! که خب من هستم با همه خوبی وبديهام چندين ساله به شغل شريف وبلاگ نگاری رو آوردم و همه پته خصوصيات اخلاقيم رو آبه ! يک لنگ دراز عينکی که زود عصبانی ميشه و زود هم بر ميگرده عذر خواهی ميکنه !...يک رفيق باز درجه يک! ..همه مدل دوست تو چنته من پيدا ميشه ....به قول پدر بزرگوارم دوست زياد داشتن مهم نيست حفظ اونها مهمتره!... سرم درد ميکنه برای کمک کردن به بقيه از اين رو، مورد هر چی حاد تر باشه انگار به تن من بيشتر ميچسبه!..... يک به آب و آتيش بزن واقعی .... و نکته بسيار منفی بنده رودرواسی (رودربايستی!) با پدر و مادر و خانواده ام.

۲)مرضيه! با يک متر و نيم قد و حدود چهال پنجاه کيلو وزن يک خاله ريزه به تمام معنا ...يک دست فرمون توپ ...صاحب يک رنوی پنج نوک مدادی ... و يک شکموی ناب !..من فقط يک روزی از روزهای دانشگاه رو براتون ميگم شما حديث مفصل بخوانيد از اين مجمل ... صبح کلاس داريم ساعت هفت و چهل دقيقه ...ساعت ۷:۳۰ رسيديم دانشگاه ...چی بخوريم؟ چی کار کنيم؟ يک کيک و چايی بعد از صبحانه... ساعت ۱۰ کلاس تموم شده تا ساعت يک که کلاس بعدی شروع ميشه ...بچه ها پايه هستيد کله پاچه؟ .... شيش برابر ما کله پاچه خورده ...ساعت ۱۲:۳۰ ميگه  گشنمه ...ساندويچ همبرگر دانشگاه ...عصر چیپس و ماست موسير !!! ساعت ۷ عصر سيب زمينی ميدون ونک ...ساعت ۸:۳۰ تلفن ميزنی خونشون ميگه وای مامان يک عدس پلويی درست کرده بوووووووووووووووووود!26.gif

۳)مريم !خواهر مرضيه از ما دوسال کوچيکتره  ولی مغزش کار ميکنه..حقوق ميخونه، دانشگاهشون شهرک غربه ما هر روز صبح با رنو پنج ميرسونيمش و نميدونم کله سحر چه حلوايی تو ايران زمين پخش ميکنن که ما اين خيابون پر دست انداز رو ۸ بار دور ميزنيم بعد ميريم دانشگاه!... يک دختر خوشگل که وقتی پاش که به دانشگاه ما ميرسه ...ولوله ميشه ! .... تقريبا تو همه سفر ها هست و تا الان فکر کنم يک فوق ليسانس زمين شناسی افتخاری بهش داده باشن چون طفلی سر کلاس های ما هم ميومد.....

۴)فرانک! دانشجوی دکتری ولی باحال ! تو سفر شيراز باهم دوست شديم  چون خب معلومه ديگه سال بالاييه ! هم ورودی ما نبود ....مهربون و عشق حافظ و اهل ادبيات و شعر ....

۵)نازلی ! ...با موهای بلند و صاف و يک دست  که هميشه با خانوم دفتر فرهنگی مشکل داشت سرش ... از جلو مقنعه رو درست ميکرد از پشت گيسوانش بيرون بود ...و وقتی پشت را می پوشوند زلفکان بيرون!... غير از زمين شناسی گريم هم خونده ..پای ثابت سفر ها برای بزک دوزک ! ...۳ سال که نامزده ! .. مدل روشنفکری با نامزدش تو يک خونه زندگی ميکنن ...ولی شتر مرغ ديگه گاهی شتر گاهی مرغ .. هر جا به نفعش نباشه ميگه نه ما هنوز نامزديم آخه ..هر جا هم  باد از مشرق بياد شوهر شوهر راه ميندازه!....

بقيه اعضای داستان هم به مرور اضافه ميشن  و همونجا من مختصر معرفيشون ميکنم.

 الان انار خانوم خوابيده آقا هم رفته آب بازی  برای همين ممکنه اين پست طولانی بشه ! چون شرايط خيلی مساعده....

خب ديگه الان حتمن همتون فهميدين که من زمين شناسی ميخوندم و رشته ما جوری بود که هر هفته مسافرت علمی!! داشتيم منتهی بيشتر اطراف تهران بود دماوند و قم و رودهن و فشم و لالون و اونطرف ها ....اين سفرها يک روزه بود صبح ميرفتيم شب بر ميگشتيم

سالی يک بار هم انجمن زمين شناسی سميناهار ميگذاشت( من افتخار زيارت آقای نيک آهنگ کوثر رو توی مسافرت شيراز داشتم04.gif). اين سمينار ها حدود يک هفته طول ميکشيد . ما کلن سه تا سفر دانشجويی رفتيم که شب ها با هم بوديم  که عبارتند از همدان ! شيراز ! تبريز!....

با قطار رفتيم تبريز و به محض اين که رسيديم تبريز انگار نه انگار که خسته و کوفته هستيم اونقدر هم چرت و پرت گفته بوديم که کسی خواب درست حسابی نکرده بود...فوری به صف شديم دم تلفن کارتی و يک به يک خبر صحت و سلامت رو اعلام کرديم به خانواده ها ... بعد هم تاکسی و دانشگاه تبريز ....خوابگاه دانشجويان ....کلی تخت داشت ولی ما وسواسی هاملافه هامونو از تو ساک در آورديم دراز به دراز رو پتو ها ملافه کشيديم خوابيديم ....

تو قطار ۴ نفر بوديم من و مرضيه و مريم و فرانک ..نازلی رو دنده شتر مرغی بود که  آيا آقای شوهرشو ول کنه و بياد خونه خاله جانش تبريز ،يا اينکه صبر کنه آقای نامزد کارش تموم بشه با هم بيان ! ....که شتری چربيد و بی خيال بابک شد و اومد خونه خاله اش البته چه خونه خاله ای همش ور دل ما بود!....

نازلی با يک روز تاخير رسيد و ما اونروز تاخيری خودمون به سرمون زد بريم شهرو بگرديم تا نازلی که بلد شهر بود پيداش بشه ...

 ميدون وليعصر ..تاکسی ! ...مقصد نمايشگاه (..) اسمش الان يادم نيست ولی يکی بود با خمير مجسمه درست ميکرد ..اونقدر طبيعی که اصلن حس نميکردی اينا مصنوعی هستند.... اسم اين نمايشگاه رو از تو بروشور دانشگاه پيدا کرده بوديم آدرسو داديم راننده تاکسی ... و چشممون به تاکسی متر خشک شد ...هی عددش ميرفت بالا و ما نميرسيديم.....ديگه دانشجويی و وضع جيب و اينا ديگه .... خلاصه نزديکای سکته دوم بوديم که رسيديم.... آقاهه گفت ميخواين وايسم شما ببينيد برگرديد ...ما هم که هنوز تو شوک وارده بوديم گفتيم نه !.. و هممون تقريبا فکر ميکرديم چطوری اينهمه راهو پياده برگرديم.34.gif دوباره با اکراه تاکسی گرفتيم و ياللعجب که ۷دقيقه ای دم دانشگاه بوديم.....! ‌امان از ندانستن زبان!

و نازلی وارد ميشود ....

بگم يا خسته شدين؟!

/ 0 نظر / 5 بازدید