پارتی

از بعضی کارشون هم لجم در مياد

شنبه شب که مهمونی ما و مهمونی آقای همسر اينا بود !

از اونجا که نزديکه شب عيد و ايناس تو خيابون پر از پليسه  خلاصه ما از مهمونی شرکتمون در اومديم سعی کرديم خودمونو سريع برسونيم منبر بعدی تا از کفمون نرفته ! که چشمتون روز بد نبينه ! آقا پليسه جلومون سبز شد ....

شبا که ما ميخوابيم ! آقا پليسه بيداره !

ما خواب خوش ميبينيم ! او در فکر شکاره ! ( طفلی پليسه تو اين شعر تبديل به خفاش شده !)

بله ميگفتم که آقا پليسه جلومونو گرفته و کله شو تا اونجا که ميشد کرد تو حلق آقای همسر و پرسيد ؟ از کجا مياين؟ ما گفتيم هتل هاليدی اين !( حوصله ندارم انگليسی تایپ کنم) بعد گفت مشروب اينا چی خوردی ! اينجا بود که اين صداقت آقای همسر منو کشت! گفت بلـــــــــــــــــــــــه يذره واين ! شراب قرمز خوردم اينقذه ! بعد انگشت شست و اشاره را يکجوری گرفت جلو پليسه که کم مونده بود اقای پليس دست کنه تو جيبش يک بطری شراب در بياره طفلکی دلش سوخت.

از اونجا که بنده به کل از اين جماعت ايست بازرسی وحشت دارم و حدود ۱۵ بار فقط ما رو با آقای داداشمون گرفتن! بقيه اشو خودتون حساب کنيد ديگه... خلاصه کم مونده بود جامونو خيس کنيم

اين بود خاطره ما از کريسمس پارتی

مينويسم بازم ها بياين بخونين

  
نویسنده : مامان انار خانوم ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٤