اين داستان چندان واقعی نيست

ساعت ۷ و چهل دقيقه عصر پنجشنبه بود و کلاس خسته کننده و کش دار ميکروفسيل با اون استاد فسيل داشت به آخر خودش نزديک ميشد.

همه ،دهن ها را  کروکوديل وار باز ميکردند و آدم بود که هی به بهانه قضای حاجت از در کلاس خارج ميشد. اول  شادی بغل دستی سمت چپی من رفت بيرون ببينه آقای دوست جونش اومده دنبالش يا نه ؟و به اطلاع محضر مبارکش برسونه که استاد داره کلاسو لِفت و لعاب ميده ...همونجا که ايستاده باشه تا بياد.

ندا ، همکلاسی سمت راستی من هم رفت که به آقای پدرش که پنجشنبه ها دنبالش ميومد بگه که اين استاد لق لقو کلاس رو طولش داده و از همه بد تر اين که آخر کلاس حاضر غايب ميکنه و ۴ نمره ناقابل برای حضور در کلاس در نظر گرفته !

همينطور لا به لای درس اه و پوف وچيششششش و شت بود که از گوشه و کنار شنيده ميشد .

شادی اومد تو و چشماش برق ميزد گوشه جزوه اش نوشت: بهداد اومده دنبالت !  

ـ چی؟؟؟؟؟؟؟! قرار نبود امروز بياد .

ـچمدونم خب !

-  عيب نداره امروز حال تاکسی سوار شدن نداشتم.

ندا چپ دست بود و تقريبا جزوه اش رو رو ميز من مينوشت . دقيقا مجبور بود ۱۸۰ درجه بچرخه تا بتونه رو نيمکت راست دست ها جزوه بنويسه.

اه ندا جمع کن دفتر دستکتو!

بگو کيو ديدم !

کی؟

رضا ،دقيقا پشت ماشين بابام پارک کرده .

نــــــــــــــــــــــه!! اون ديگه واس چی اومده! ای وای .

با کفشم زدم به کفش شادی و تو جزوه نوشتم : 

شادی بهداد کجا پارک کرده ؟

همون دم در! با اون ماشين قرمزش تابلوست.

واااااااااای حالا چی کار کنم ؟

مگه چی شده ؟

رضا هم اومده !

هاها ها

زهر مــــــــــــــــــــــــــار.

جفتشون از اون خروس جنگی های ناب بودن.

اصولا پسر هايی که ميرن استاديوم صدی نود دعوايی هستند. اينا هم جفتشون خوره فوتبال بودند. و هر حرکت اشتباه يک جنگ تمام عيار راه مينداخت. پس بايد درست فکر ميکردم و تصميم ميگرفتم.

فکری مثل برق از سرم گذشت و يک کاغذ از گوشه جزوه کندم و برای مرجان نوشتم .

چادر شما به شدت مورد نياز است . قبلا از همکاری شما سپاسگذاريم.

و دستمو از لای پشتی صندلی بردم عقب و کاغذو دادم به مرجان.

تقريبا نا اميد بودم . ميدونستم چادری ها ، چادرشون ناموسشونه . اگه چادر نداشته باشن فکر ميکنن لخت دارن وسط خيابون راه ميرن.

همونطور که انتظار ميرفت پاسخ منفی بود.

چاره ای نبود مهديه به مراتب نرم تر از مرجان بود . بعد از کلاس گفتم مهديه جون فدات شم الهی چادرتو ۱۰ دقيقه به من قرض بده . اينجوری شده  اونجوری شده من تا سر ميرداماد ميرم با مرجان بعد چادرتو ميدم بياره برات باشه !

گفت ببين دردسر واسه من درست نکنی ها نری حاجی حاجی مکه  !

گفتم نه به جون تو . اصلا برو نماز خونه منم برات کيک و چايی ميگيريم تا بخوری مرجان اومده.

باشه من ميرم تو نماز خونه پس منتظر ميمونم.

با اين قد دراز و چادری که تا بالای قوزک پا بود. با مرجان راه افتاديم و من تصميم گرفتم اصلا دور و برم رو نگاه نکنم  ولی تا چشمم به بهداد افتاد که پياده شده و به ماشين تکيه داده داشتم از شدت خنده  داشتم منفجر  ميشدم .

با قدم های تند تند درست از بغل پنجره ماشين رضا رد شديم و بقيه راه رو اونقدر سريع رفتيم که مثل دويدن بود. که ديديم يکی صدا ميکنه خانوم خانوم . گفتم مرجان ول کن رضاس گفت نه خره شک ميکنه تو روتو بگير پشتتو کن ببينم چی ميگه.

بله !

(داشتم کار خرابی ميکردم تو جام از ترس )

رضا گفت :

ببخشيد خانوم شما  زمين شناسی ميخونيد ؟

با انگشتم سقلمه فرو کردم تو پهلوی مرجان و يهو با ته ته پته گفت .

نخير فيزيکم!

آهان ببخشيد!

اون خانوم چی؟ خانوم شما زمين شناسی هستيد؟

( اگه دهنمو باز ميکردم کارم زار بود )

(مرجان بدو بدو گفت) نه هردو فيزيکيم.

از نگاهش معلوم بود که شک کرده بود، نفسم بند اومده بود و تمام راه رو تا سر ميرداماد  تقريبا دويده بودم . سر  ميرداماد تا چادر رو برداشتم تا کردم دادم دست مرجان ديدم شيشه برقی يک ماشين قيژژژژ اومد پايين و يک صدای آشنايی گفت : احوال خانوم فيزيک ؟!

خودمو باخته بودم ولی الکی لبخندی زدم و گفت اه سلام !

.....

سوار که شدم گفتم خوب بود ؟! دارم برای تئاتر تمرين ميکنم نقش خانوم مذهبی دارم. خوب بود نه ! ميخواستم الان بهت زنگ بزنم . خوبی ؟؟؟

با شدت دنده رو عوض کرد و نيشخندی زد . اعتماد به نفست هم حرف نداره !

لبم خشک شده بود آخه دختر اين ديگه چه چاخانی بود در آوردی .

آفتابگير را پايين دادم و تو آيينه آفتاب گير مشغول مرتب کردن سر و صورتم شدم.

که چشمم افتاد به قرمزی رنگ ماشين پشتی از آيينه بغل به زور عقبو نگاه کردم .

ماشين بهداد داشت درست پشت سرمون ميومد.

  
نویسنده : مامان انار خانوم ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٤