خاطره

اين دوتا خواهر و برادر معرکه بودند.

پيششون که می نشستی هيچ تضمينی نبود که دل و روده ات سر جاش باشه !

بخصوص برادره که ۴-۵ سال از ماها کوچکتر بود ولی از لحاظ قد و هيکل دقيقا دو برابر من بود.( اونايی که منو ديدن ميتونن تصور کنن که امير چه غولی است!)

تو يکی از همين دور هم نشستن ها ،امير تعريف ميکرد که :

پدر، عموما مسافرت خارج از کشور زياد ميرفت ، بيشتر هم دوبی .

اون روز صبح خيلی زود ،يکی از روزهای يخبندان زمستانی که از دو شب قبلش حسابی برف باريده بود و زمين حسابی سرسره شده بود . پدر به همه اهل خونه اصرار ميکنه که الا و بلا هيچ کس نياد فرودگاه سرما و برف و اينا .

منزل دوستان ما هم تو خيابون گيشا بوده ( اگه اشتباه نکنم ) آخرين خونه تو يک کوچه سرازيری ، يعنی اينا يک جورايی نوک تپه بودند.

پدر که در را باز ميکنه ، انتهای خيابون يک خانوم محترمی را ميبينه که در کاپوت ماشين رنو ۵ را زده بالا و تو اون برف و سرما معلوم نيست دنبال چی ميگرده  ...به هر حال ماشين روشن نميشده .

پدر هم رگ فردينيش ميزنه بالا و هر چی مامان و بقيه اصرار ميکنيم که بابا ولش کن از پروازت جا ميمونی گوش نميده و از اونجا که پدر کمی پای راستش ناراحتی داشته به محض اينکه پاش را ميذاره تو کوچه، به قدم دوم نرسيده سُـــــــــــــــــــر ميخوره ويژژژژژژژژژ ميره  تا ته کوچه !

همينطور که رو زمين نشسته بوده سرشو بالا ميکنه به خانومه ميگه: ميتونم کمکتون کنم؟!

خانومه هم که نميتونسته جلو خنده اش را بگيره ميگه : من فکر کنم بيشتر بتونم کمکتون کنم. و با کمک امير و دوست من دستشونو ميگيرن و بلند ميکنن.

...........

بايد بخندم ، اونروز که اينو تعريف کرد تا نيم ساعت از شدت خنده از چشمهامون اشک ميومد... ولی امروز!...

دوست خوبم و امير عزيز و خانواده محترم نعمت الله آغاسی ، خبر خيلی دردناک بود ، تنها چيزی که تونست جلوی اشک های منو برای اين چند لحظه بگيره نقل اين خاطره شيرين بود.

آدم ها به خاطرات زنده هستند.

يادش گرامی و روحش قرين رحمت و آسايش.

نعمت الله آغاسی، خواننده سرشناس ترانه های عامه پسند ايرانی، در سن شصت و شش سالگی بر اثر عارضه قلبی در شهر کرج درگذشت

 

 

  
نویسنده : مامان انار خانوم ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٤