خانوم دکتر

دقت کرديد که بعد از سالها مثلا معلم کلاس اول دبستانتون را ميبينيد چه ذوقی ميکنيد .

يا مثلا من هميشه يک لبخند زورکی همراه با ترس به دوست پدرم که پزشک اطفال بود تحويل ميدادم و هنوز خاطره اون چوب بستنی گنده که ميکرد تو حلقم يادمه.

حتی شبی که رفتيم پيشش و هوا ابری و سرد بود و من قشنگ مطب دکتر سلامتی يادمه که بابا و مامان بصورت کاملا نا مفهومی سعی داشتند شب ادراری را به دکتر حالی کنند ! و خلاصه گفتند که هوا که ابريه ...بعضی وقتا هم شبا بارون مياد.

و من تمام راه از مطب دکتر به داروخانه و از داروخانه تا منزل تو ماشين گريه کردم که شما آبروی منو بردين !به دکتر گفتين من شبها جيش ميکنم.

هر چی بابام ميگفت نه بابا جان بحث هوا بود گفتيم بارون مياد. من تو کتم نميرفتم.

غرض اينکه ... چهارشنبه که رفتيم کلاس بازی و شادی انار خانوم يک گوشه از سالن بازی ،خانوم دکتری که انار خانوم را به دنيا آورده بود و طی ماههای بارداری مواظب ما بود را ديديم.

تا چشمش به من افتاد گفت واييييييی اين کوشولو را ببينين انار خانوم چند وقتشه گفتم ۱۳ ماه !

يکهو با تعجب گفت اَ من چقدر پير شدم

و همه زديم زير خنده.

حس خوبيه ! تا اونجا که يادمه پدر و مادر من که معلم بودند از ديدن شاگردهای سالها پيششون خوشحال ميشدن .

  
نویسنده : مامان انار خانوم ; ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٤