محبت فرزندی

همچين که از در ميام تو مياد بغلم ميکنه صورتشو ميماله به صورتم .

سرشو ميذاره رو شونم دو تا هم با دستهای فسقلکش ميزنه پشتم که خستگی همه دنيا از تنم در ميره !

 امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ،وقتی ميخواد بخوابه اينور اونور ميشه قل ميخوره بازی ميکنه ميذارمش رو پام با دو تا پاش ميکوبه تو دلم بعد غش غش ميخنده ! انگار نه انگار شبه وقته خوابه !

رو پا تکونش ميدم خودم خوابم ميبره ميبينم سرشو تکون ميده رو بالش يعنی تکون بده ! قصه ميخونم ،حرف ميزنه ! لا لايی ميخونم، دست  دستی ميکنه ! بابا بچه جان بگير بخواب  عزيز دل!

يک کم که گيج خواب ميشه باز دريچه محبتش باز ميشه به زور بلند ميشه ميچپونه خودشون تو بغلم سرشو ميذاره رو سينم دوباره خسته ميشه از نشستن ميذارمش رو پا ! خيلی زانو داشتيم حالا ديگه بد تر هم شده....

از اين هفته چهارشنبه ها ميره کلاس قصه و بازی . تو مجتمع ورزشی نزديک خونه داخل سالن بسکتبال يک دنيا اسباب بازی و دو چرخه و توپ و سرسره هست که بچه ها بازی ميکنند بعدش هم يک قصه کوتاه و شعر حسن ختام برنامه ميشه ! برای شب های بلند زمستون خيلی برنامه جالبيه  که بچه ها تو خونه، سر پدر مادر ها را قورت ندن.

 

 

  
نویسنده : مامان انار خانوم ; ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ آبان ،۱۳۸٤