دفتر تلفن

دبيرستان ما با يک دبيرستان پسرانه تقريبا هم زمان تعطيل ميشد .

مديران محترم دبيرستان ها برای جلوگيری از هرگونه اختلاط تصميم گرفتند که يک تغييری تو ساعت تعطيل شدن اعمال کنند.

خلاصه مذاکرات اين شد که پسرها را زودتر از دختر ها تعطيل ميکردند و زهی خيال باطل برای آقايون علاف دبيرستانی .

خلاصه تو اين وسط به دفتر تلفن من دو تا شماره تلفن اضافه شد  تا برم روش فکر کنم جواب قطعی بدم.

از طرفی چون برادر ما کلی فوضول ببخشيد کنجکاو تشريف داشتند . من اسم اين بچه های خوب را به اسم دخترونه تغيير دادم مثلا اونی که با ب شروع ميشد اسمش شد بهناز اونی که با م شروع ميشد شد مينا ! و به ليست دفتر تلفنم اضافه شد.

ولی نگو آقای داداشمون از ما هفت خط تر تشريف دارن، طبق فوضولی ( ببخشيد کنجکاوی) های هفتگی ، دفتر تلفن ما را کشف کردن و در يک عمليات سين جيم ، ما را اگاهی و ارشاد فرمودند .

خلاصه اين شد که ما از اون به بعد نه تنها برای اسم ها فاميلی هم اختراع ميکرديم بلکه شماره تلفن ها را هم چپکی مينوشتيم يعنی شما بايد از راست به چپ ميخونديد تا شماره اصلی به دست بياد.

تا اينکه ديگه درهای طلايی دانشگاه باز شد و اسم ها با همون اسم اصلی و فاميلی اصلی و سيستم اصلی وارد دفتر تلفن ميشد.

چند روز پيش پدرم تلفن کردند که داخل منزل ما يک کارت دعوت عروسی از دوستان بسيار قديمی من اومده و دو تا کارت دعوت  ( کارت يک نفره) هم داخلش هست . و با توجه به وضعيت بغرنج فعلی و مشکل جا و هزينه عروسی . پدر تصميم داشتن به اين دوست من زنگ بزنند بگن که بنده تشريف ندارم که تشريف بيارم . اگه مايل هستند بابا کارت را  براشون ببرن تا از کسان ديگه دعوت بشه .

و از من شماره تلفن اين دوستم را خواستند. ديگه شما حديث مفصل بخوانيد از اين مجمل !

اينجا بود که من حاضر بودم نصف عمرم را بدم ولی پدرم دفتر تلفنم را باز نکنه .

خلاصه آدرس داديم که بعله فلان جا تو زیپ فلان کيف يک کليد هست اونو دربيارين بعد قفل کشوی ميز تحريرم را که باز کرديد توی مجله فيلم سومی از پايين داخل جلدش يک پاکت هست از اون تو يک کليد کوچولو هست در بيارين  بعد تو اون ساک دستی کوچيکه جيب جلوش دفتر تلفنم هست . ( تمام اين اقدامات امنيتی بر عليه آقای داداش اعمال گرديده بوده است)

ولی جون من بابايی به هيچی ديگه دست نزنيد ها ! بعد همه چيو بر گردونيد به حالت اولش لطفا!!! ( با اينکه ۱۰۰ درصد از بابا مطمئنم که حتی اگه جلوش دفتر خاطراتم هم باز بود دست نميزد بهش ولی دلم داره مثل سير و سرکه ميجوشه !!!)

 

  
نویسنده : مامان انار خانوم ; ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٤