آتشنشانی

سردرد گرفتم.

 آخه نه به اون شوری شور نه به اين بی نمکی.

نه به اين که تو ايران به اندازه پشمک هم جون آدم ها ارزش نداره نه به اينکه اينجا اين ايمنی و  safty پدر ما رو در آورده.

جريان از اين قراره که انار خانوم دماغش گرفته يک سرماخوردگی عجيبی گرفته که فقط آب دماغش مياد ، دکتر هم فرمودند سرما خوردگی نيست ، اين مربوط به مکانيسم دندون در آوردنشه .

خلاصه طفلی بچه از دهن هم بلد نيست نفس بکشه . ديشب هم يک چيزی حدود ۸ بار از خواب بيدار شد هی جيغ ميزد از خواب پا ميشد و ما را هم زا به راه کرد.

خلاصه ما با يک بدبختی ۸ ساعت سر کار دوام آورديم که برسيم خونه و....

خوشبختانه آقای همسر از در دوستی و ملاطفت در اومدن و گفتن ما ( يعنی اوشون و انار خانوم) ميريم بيرون دور بزنيم تو بگير يک کم بخواب .

چشمتون روز بد نبينه همچين که سايه سار لطيف خواب های طلايی بر ديدگان ما مستولی کشيد و پلک های فرو بسته ما به حرارت روياهای شيرين گرم شد.

دريييييييييييی رينگ ديری رينگگگگگگگگگگگگگگ

ديرينگگگگگگگگگ ديری  رينگگگگگگگگگگ زنگ آتشنشانی به صدا در اومد و ما را با همون شمايل خوابالو خوابالو بيست و يک طبقه ناقابل با پله کشوند پايين !

بعد رفتيم ميبينيم همه در و همساده با بازو بندهای آتشنشانی وايسادن تو محوطه سبز و لبخند ميزنن ميگن : فقط ميخواستيم تمرين کنيم.

اينجا بود که خوشحال شدم اينا فارسی بلد نيستن چون همينجور بلند بلند ليچار بود که بر دهان مبارک ما جاری ميشد.

 

  
نویسنده : مامان انار خانوم ; ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٤