فرودگاه ونکوور:

آقای همسر: برم بپرسم ببينم همه آدمهای پرواز اير کانادا اومدن بيرون ؟!

من : نه عزيز جان نميخواد

( ده دقيقه بعد )

آقای همسر: برم از اينا که اومدن بيرون بپرسم از لندن اومدن يک خانوم آقای ايرانی نديدن !

من : نه عزيزدل برادر ايرانی ها نيمودن هنوز!

- : آخه از کجا ميدونی

من (در حاليکه به مونيتوری که داخل سالن رو نشون ميده زل زدم ) : الانا ديگه ميان !

-: از کجا فهميدی ؟

من: هر وقت ديدی کلی آدم سبيـــــــــــــــل  با زور دارن چرخ حامل چمدان ها را هل ميدن نشون ميده ايرانی ها دارن ميان .

باورتون نميشه فقط ۲۰ دقيقه وايسين جلوی راهروی استقبال کننده ها و ببينيد چلپ چلپ احوالتون چطوره ها رو صورت کی ها ميشينه .

وای اين سيبیـــل همه زندگی مرد ايرونيه

 

 

چه کسی بود صدا زد سهراب کفشهايم کو ؟!

 پ.ن از نی نی خانوم : شورت فوتبالم را مامان بزرگ جونم دوخته و برام فرستاده هر کی اهلشه بياد تو زمين چمن برنابی يک دست گل بزرگ بزنيم .

توضيح فوتباليستی: اينجا فوتبال رو ورزش دخترونه ميدونن اونوقت اونجا تو استاديومش دخترا بايد با سر و پای شکسته برن ! ( هی روزگار )

 

 

  
نویسنده : مامان انار خانوم ; ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٤