همين روزهايی که گذشت!

خودشو زد به اون راه ...

از همه چی گفت الا اونی که ته دل صاب مرده بی قرارش وول وول ميزد.

از همه جا گفت گفت گفت غير از اون که "چه دلتنگه"!

ور بد مذهب ذهن ناشکيبای غر غروش افتاده بود به جونش ولی هيچی نگفت .

 اصلا انگار آن صفحه کتاب را هم نديد .

کلمات را هم نديد:

«من دست هايم از دريا دورند

زمستان است

بيرون دارد باران می آيد

بيرون دارد لاله می وزد

از خواب آب،عطر انار،آواز آدمی!

اصلا چيزی به لحظه عزيز آن آخرين بوسه

باقی نمانده است

اين يکی دو روز مانده به امکان آيينه

نمی خواهم شکسته از خواب خشت بگذرم.

نه آقا ، همشهری ، اشتباه می کنيد

من نمی دانم از کدام پسين و پروانه می پرسيد

بيد ها هرگز اهل کناره اين کوچه نبوده اند

خيلی وقت است روياهای ما را باد برده است! »

  
نویسنده : مامان انار خانوم ; ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٤