من و سحر

اول ممنون برای همه تبريک های تولدی که دريافت کردم . روز تولدم مثل تولد ئه سرين پريشان گو!! هيجان انگيز ناک نبود ولی من هم تو همون سالها يعنی وقتی شمع ۲۲-۲۳ يا حتی ۲۴ رو فوت ميکردم همين قدر دورم شلوغ بود و همين قدر خوش ميگذشت ...اميدوارم برای ئه سرين خوب و مهربونم اين تولد ها کماکان ادامه داشته باشه و هميشه دورش شلوغ باشه و خوش بگذره! ايشالا سال ديگه خودم هم باشم  برای تولدت ، اونوقت يک سوپ ريز عالی برات ميگيرم. امروز تولد سحر جون خوبم هم هست. سحرکم ! تولدت مبارک اميدوارم هديه تولدت خبر رتبه گرفتنت ، تو جشنواره ايتاليا باشه. اين سحر خوب و مهربون يک گرافيست گمنام هستش که تصوير سازی کتاب کودک ميکنه! دوست دوران مهد کودک من است . هوووووم ! راستش نه حتی قبل تر!.. مامان من با مامان سحر جفتشون تو يک بيمارستان بودند تو بهمن ماه سال ۱۳۵۵ من ۶ روز زودتر از سحر به دنيا اومدم . فاصله من و سحر نوزاد، اندازه پلاک ۱۱ تا پلاک ۱۹ بود.( همسايه بوديم با هم رفتيم مهد کودک با هم رفتيم مدرسه ولی تو دبيرستان اون رفت هنرستان و شد يک خانم گرافيست ماهر و من شدم زمين شناس تو خاک و خل دست و پا ميزدم).

اين تصوير ساز کتاب کودک ،مثل بقيه هنرمند های جوان کشورمون يک ذره از طرف ناشرين دچار کم تحويل گرفتگی شده! ولی از وقتی تو ايتاليا کارش تو جشنواره منتخب شده ، حالا ملت افتادن دنبالش،اين ای-ميل رو امشب ازش گرفتم:

 

 

 

hala hamoon entesharati ke karhamo bordam va rad kard
dar be dar donbalame koli khandidam.
baz ham dar jaryan mizaramet.
movazebe khodet bash .
SAHAR

خب اين اول انقدر طولانی شد که ديگه فرصت به نوشتن دوم و سوم نرسيد.

باشه برای بعد.

شاد و مانا باشيد.


  
نویسنده : مامان انار خانوم ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٤