زنگ انشا

اگر قرار باشه يکی از بهترين دوره های تحصيلتون را نام ببريد( منهای دانشگاه) شايد اکثرتون دبيرستان را خاطره انگيز ترين دوره زندگيتون بدونيد .

ولی برای من سه سال راهنمايی بهترين و خاطره انگيز ترين روزهای عمرم بود.

سال سوم راهنمايی بوديم و برای امتحانات نهايی آماده می شديم کم کم زمزمه های دبيرستان های مختلف تو گوش می پيچيد. همه کلاس ۲۱ نفره ما به نحوی ناراحت بودند که قراره از هم جدا بشيم.

دوستانی که هميشه در همه زمينه ها کمک هم بوديم . کلاس يک دست و متحد سوم «ب» که تو همه چيز زبان زد بود . بچه هايی که از کمک به هم دريغ نمی کردند . هرکس در هر زمينه ای که وارد تر بود و درسش بهتر بود بقيه کلاس را کمک می کرد.

من هم هميشه انشام خوب بود. تنها نمره ای که هيچ وقت انتظار نداشتم از ۲۰ کمتر بگيرم انشا بود. زنگ تفريحی که درست قبل از زنگ انشا بود من مثل ميرزا بنويس های کنار دادگستری، پهن ميشدم يک جا، کنار حياط مدرسه و آی بنويس و از طرف همکلاسی های شاد که اينبار هم از زير انشا نوشتن جسته بودند ماچ بارون می شدم.

و عجيب بود که هميشه انشايی که برای بقيه مينوشتم از مال خودم قشنگ تر می شد.

يک روز زنگ انشا، معلم پای تخته نوشت :

ای کاش ...

اگر روزی...

آرزو داشتم....

من و همکلاسی ها در گوش هم پچ پچ کرديم ای کاش؟ اگر روزی ؟ آرزو داشتم؟!!

معلم ادبيات گفت : اين انشا با بقيه انشا هايی که نوشتيد فرق داره . يک انشا بنويسيد که با يکی از اين کلمات آغاز بشه....

از الان نيم ساعت وقت داريد.

شروع کردم :آرزو داشتم روزی... خط زدم .

اگر روزی دوباره زاده شوم.... خط زدم.

ای کاش امروز روز اول مهر بود ... و نوشتم از شيده بغل دستی خوب و مهربون و شاگرد اول کلاس تا مرجان ساکت و آروم نيلوفر با دندون های سيم کشيده که يک پسره بهش گفته بود من با اين گاردت چطوری ماچت کنم ؟ و يک ماه نيلوفر اينو به همه ميگفت!!! شيوا ی خوب و درس خون و کمک کن شبنم که هميشه از سفر های خارج از بلغارستان وترکيه يک چيزايی داشت که تعريف کنه آيدا دختر ارمنی مهربون و حساس ، يکی از بچه های تيم ۴ نفره ما در مقابل تيم شرمين اينا رويا تپل و دوست داشتنی که هميشه يک هنر دستی بلد بود (شايد باورتون نشه ولی بلد بود پارچه حوله ای درست کنه!) شرمين مهرناز آنيتا و فاطمه (گروه چهار نفره مقابل تيم ما،رقابت بيشتر درسی بود ما پز شيده مون رو ميداديم اونا پز شرمينشونو ) همه و همه با ذکر تک تک خصوصيت خوب و برجسته و حتی گاهی با چاشنی طنز مينوشتم و گريه ميکردم جوری که تقريبا همه کلاس متوجه شده بودند .

خانم يعقوبی معلم ادبيات گفت اگه حالت خوب نيست ميخوای برو بيرون گفتم نه خانم خوبم . مينويسم.

سرمو بالا کرد ميز سوم رديف وسط رزيتا و مريم دو تا دوست جون جونی کسی که تو gazzag وقتی ازش پرسيدم کدوم مريم هستی بهم گفته : مريم دوست رزيتا.( عمق رفاقت)

وقتی تموم شد ، يعنی در اصل همه دست از کار کشيده بودند منتظر بودند من کارم را تموم کنم.

معلم گفت کی ميخواد انشا بخونه ؟تا قبل از اينکه زنگ بخوره ! بر خلاف هميشه اصلا داوطلب نشدم انقدر بغض جاری کرده بودم که هق هقم بند نميومد ولی سيخونک های شيده بود که دفترمو بالا ميگرفت ميگفت خانوم پونه ! پونه پاشو انشاتو بخون.

ای کاش امروز روز اول مهر بود ....

صدای  نفس های عميق بعضی ها...آه بلند يک گوشه ديگه کلاس ... گاهی شکستن بغض ها ...گاهی هق هق خودم وسط انشا همه تسلطی را که بايد موقع سخنرانی و قرائت انشا داشته باشم بهم زده بود و بعد از کلاس همه با چشم های اشکبار  همديگر را بغل کرديم و همراه خانم يعقوبی که به شدت گريه ميکرد و برای همه ما آرزو های خوب داشت دعا کرديم و عهد بستيم همديگر را تنها نگذاريم . و از حال هم با خبر بشيم.

( الان يکی از اون بچه هايی که اسمشون اون بالا هست به دعای خير نياز داره )

 

شاد و مانا باشيد .

يا حق

 

 

 

  
نویسنده : مامان انار خانوم ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٤